تبلیغات در اینترنتclose
................خاطرات شهدا.............

ورود به انجمن
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
اطلاعات اضاقي پست ها
پيام ما: اولين نيستيم ولي بهترين خواهيم بود.
تعداد بازديد 542
نويسنده پيام
mahla آفلاين
عضويت: 10 /10 /-622
یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران
چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود




خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم


تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا سلام الله علیها زیر و رویش کرد


بلند شد اومد جبهه


یه روز به فرمانده مون گفت:من از بچگی حرم امام رضا علیه السلام نرفتم


می ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم


یک 48ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا علیه السلام زیارت کنم و برگردم ...


... اجازه گرفت و رفت مشهد


دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه


توی وصیت نامه اش نوشته بود


در راه برگشت از حرم امام رضا علیه السلام ، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم


آقا بهم فرمود: حمید! اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت...



...یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود


نیمه شبا تا سحر می خوابید داخل قبر


گریه می کرد و می گفت:یا امام رضا منتظر وعده ام


آقا جان چشم به راهم نذار...


توی وصیتنامه ساعت شهادت ، روز شهادت و مکان شهادتش رو هم نوشته بود


شهید که شد ، دیدیم حرفاش درست بوده


دقیقا توی روز ، ساعت و مکانی شهیـد شد که تو وصیت نامه اش نوشته بود...


خاطره ای از زندگی شهید حمید محمودی

یکشنبه 22 دی 1392 - 13:56
نقل قول اين ارسال در پاسخ گزارش اين ارسال به يک مدير
mahla آنلاین آفلاین [rankingmahla]
[avatar_answermahla]
ارسال‌ها : [Count_Allmahla]
عضویت: [registerdatemahla]
محل زندگی: [citymahla]
سن: [age_answermahla]
ياهو: [yahoomahla]Y!
تعداد اخطار: [warningmahla]
تشکرها : [thanksmahla]
تشکر شده : [thanksmahla]
وب من : [sitemahla]

پاسخ 1 : ................خاطرات شهدا.............



بچه‌ها كسل بودند و بي‌حوصله. حاجي سر در گوش يكي برده بود و زير‌چشمي بقيه را مي‌پاييد. انگار شيطنتش گل كرده بود.

عراقي آمد تو و حاجي پشت سرش. بچه‌ها دويدند دور آن‌ها. حاجي عراقي را سپرد به بچه‌ها و خودش رفت كنار.

آن‌ها هم انگار دلشان مي‌خواست عقهد‌ه‌هاشان را سر يك نفر خالي كنند، ريختند سر عراقي و شروع كردند به مشت و لگد زدن به او.

حاجي هم هيچي نمي‌گفت. فقط نگاه مي‌كرد. يكي رفت تفنگش را آورد و گذاشت كنار سر عراقي.

عراقي رنگش پريد و زبان باز كرد كه «بابا، نكشيد! من از خودتونم.»

و شروع كرد تندتند، لباس‌هايي را كه كش رفته بود كندن و غر زدن كه «حاجي جون، تو هم با اين نقشه‌هات. نزديك بود ما رو به كشتن بدي.حالا شبيه عراقي‌هاييم دليل نمي‌شه كه…»

بچه‌ها مي‌خنديدند.

حاجي هم مي‌خنديد.

امضای کاربر : [emzamahla]
یکشنبه 22 دی 1392 - 13:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ
برای نمایش پاسخ جدید نیازی به رفرش صفحه نیست روی تازه سازی پاسخ ها کلیک کنید !



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :